از نو برایت مینویسمـ ...

صب از خواب ک پامیشم بعد صبحانه کاری اگه باشه تو خونه سریع انجام میدم. بعدش زنگ میزنم به دارالترجمه میسپرم ک چند وقتی شرایط کار ندارم.میرم اتاقم میشینم جلو تخت و زل میزنم ب گوشی و هی فکر میکنم. هی زل میزنم ب گوشی ...هی فکر میکنم... حدودای ساعت دو مامان میاد اتاق و میگه نشستی زل زدی کجا؟ نهار ک خوردم باز میرم اتاقم. این بار سرمو میکنم زیر لحاف و زل میزنم ب مسیج های گوشی و یه دل سیر گریه میکنم... هیچ مهمونی نمیرم. اصن هیچ جا نمیرم کلا حوصله هیچی‌م ندارم.حوصله گردش و خنده و بازی و حتی فیلم دیدنم ندارم. حوصله کلاسم ندارم اما مجبورم برم. مجبورم برم ببینم و بشنوم شاگرد ۱۵ ساله‌م عاشق یه پسر بیکار و علاف و حمال ۲۰ ساله شده و خانوادشو مجبور کرده با ازدواجشون موافقت کنن.مجبور ببینم زیباترین و زرنگ‌ترین شاگردم چجوری خودشو بدبخت کرده. ببینم و کنار دردای خودم غصه بخورم براش. میام خونه و باز میچپم تو اتاق. دراز میکشم رو تخت و زل میزنم ب دسته گل روی تخت و همش از خودم میپرسم چرا اینجوری شد؟ گناه من چی بود آخه این وسط؟ چرا من؟ من شبیه کدومشون بودم که؟ آخه چرا من هیچوقت فک نمیکردم مرد زندگی من ک با تمام وجود غرورمو فداش میکردم و ب مردونگیش جلو بقیه قسم مبخوردم اینجوری کنه باهام؟وضو میگیرم نماز بخونم اما از همون سرنماز تا خودشب ک بخوابم باز همین روند سیال تکراری هرروز و هرشب و اشک و اشک و اشک ... 
+ دوست عزیزی ک برام مسیج گذاشتی و نمیشناسمت ممنونم از محبتت. معذرت میخام ک بقول خودتون نوشته هام اینقد غم داره. این روزا کار دیگه ای از دستم برنمیاد ...کاش تمام آدمای روی زمین مثل شما فکر همدیگه بودن...